دلگرم
امروز: پنجشنبه, ۱۴ آبان ۱۴۰۵ برابر با ۲۴ جمادى الأول ۱۴۴۸ قمری و ۰۵ نوامبر ۲۰۲۶ میلادی
شتر و دوستان حیله گر: قصه ای کودکانه درباره بخشش و مسئولیت
زمان مطالعه: 4 دقیقه
در ادامه قصه کودکانه شتر و دوستان حیله گر، شتر خورجین غذایش را با روباه، شغال و میمون قسمت می کند، اما آن ها همه غذا را می خورند و شتر را در سفر تنها می گذارند. داستانی آموزنده درباره اعتماد، بخشش و پیامدهای طمع.

ادامه داستان کودکانه شتر و دوستان حیله گر

شتر به تک تکشان نگاه کرد. هر کدام می خواست خوراکی اش را قسمت کند، اما بقیه نمی گذاشتند از سهم خودش بگذرد. چقدر هوای هم را داشتند!

پیش خودش گفت: «من که خیلی بیشتر از این ها غذا دارم. حتماً برای سفرم به اندازهٔ کافی می ذارن.»

بعد گفت: «خورجین من پره. خوشحال می شم کمی از خوراکی هام رو به شما بدم.»

روباه گفت: «چه فکر خوبی!»

شغال گفت: «به همه می رسه!»

میمون دست زد و گفت: «پس بخوریم!»

شتر هنوز نگفته بود چقدر غذا باید برای خودش نگه دارد که آن سه، خورجین را به سایه کشیدند و بازش کردند.

روباه یک مشت خرما برداشت. شغال پشت سر هم انجیر خشک می خورد. میمون هم آن قدر کشمش در دهانش ریخت که لپ هایش مثل دو بادکنک کوچک باد کرد.

شتر گفت: «صبر کنید. باید کمی از این ها رو برای سفرم نگه دارم.»

قصه کودکانه

روباه خرمایی را قورت داد و گفت: «ولی خودت گفتی به ما هم می دی.»

«بله، ولی…»

شغال دوباره دستش را در خورجین برد و گفت: «ما هم خیلی ازت ممنونیم!»

میمون باز هم کشمش برداشت.

شتر گفت: «لطفاً بس کنید. دارید همه اش رو می خورید!»

اما آن ها دست نکشیدند. خوراکی های شتر لحظه به لحظه کمتر می شد. شتر با عجله به لانهٔ شیر رفت تا کمک بگیرد.

شیر ماجرا را که شنید، به سختی از جا بلند شد.

گفت: «بیا بریم ببینم.»

شتر جلو افتاد و شیر لنگ لنگان دنبالش رفت. وقتی رسیدند، خورجین خالی در سایه روی زمین افتاده بود.

شیر به آن سه گفت: «می دونستید برای سفرش به این غذا احتیاج داره.»

روباه پنجه هایش را تکاند و گفت: «ولی آقای شیر، ما که دزدی نکردیم. خودش گفت به ما غذا می ده.»

شیر گفت: «قرار بود کمی از غذاش رو با شما قسمت کنه، نه اینکه همه اش رو بخورید. ازتون خواست بس کنید، اما باز هم خوردید.»

قصه تصویری

شغال سرش را پایین انداخت. لبخند از لب میمون رفت. حتی روباه هم دیگر حرفی برای گفتن نداشت.

شتر خورجینش را برداشت و کمی تکان داد.

یک دانه کشمش بیرون افتاد.

داستان کوتاه

آن را خورد و خورجین خالی را روی پشتش انداخت.

صبح روز بعد، برای خداحافظی پیش شیر رفت.

شیر جلوی لانه ایستاده بود و پای آسیب دیده اش را روی زمین نمی گذاشت.

گفت: «می تونی اینجا بمونی. پام که خوب بشه، کمکت می کنم دوباره غذا جمع کنی.»

شتر گفت: «ممنونم، ولی باید کاروانم رو پیدا کنم. هر روز که اینجا بمونم، مسافرها از من دورتر می شن.»

شیر سرش را پایین انداخت و گفت: «متأسفم.»

شتر نگاهی به آن سه انداخت که زیر درخت ها استراحت می کردند.

«فکر می کردم دوستم هستن.»

بعد راه افتاد. هنوز راه درازی در پیش داشت و حالا مجبور بود در طول راه، برای پیدا کردن غذا هم توقف کند.

داستان کودکانه

روباه و شغال و میمون زیر درخت همیشگی شان لم داده بودند. دیروز آن قدر خورده بودند که دیگر جا برای یک لقمه هم نداشتند.

اما امروز شکمشان دوباره قاروقور می کرد.

ظهر که شد، شغال دستش را روی شکمش کشید و گفت: «خب… غذا چی داریم؟»

میمون به روباه نگاه کرد. روباه به میمون نگاه کرد.

بعد هر سه به لانهٔ شیر چشم دوختند.

همچنین بخوانید:
قصه تصویری کودکانه شتر و دوستان حیله گر

قصه تصویری کودکانه شتر و دوستان حیله گر

در جنگلی سرسبز، شیری مهربان همراه با روباه، شغال و میمون زندگی می کرد. روزی شتری گمشده به جنگل می آید و ماجراهایی شکل می گیرد که درس های بزرگی در خود…

نه صدای قابلمه ای می آمد، نه بوی غذای خوشمزه ای.

شیر هنوز به پایش استراحت می داد. امروز هم خبری از غذای آماده نبود.

شغال آه کشید و گفت: «یعنی… باید خودمون دنبال غذا بگردیم؟»

روباه و میمون بلند شدند، برگ ها را از تنشان تکاندند و راه افتادند تا در جنگل غذا پیدا کنند.

قصه آموزنده

کمی بعد، شغال هم با بی میلی از جا بلند شد و آهسته دنبالشان رفت.

پایان.

 

 

دیدگاه ها

اولین نفر برای ثبت دیدگاه باشید !



hits